مؤلف مجهول
370
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
تعالى لنگرها بنا كند و در آنها صرف كند و نه لنگر نذر كرد و يكى از آن نه لنگر را « 1 » در حيات خود عمارت كرد . و در آنجا مىبود . و در فكر ديگران بود ، كه اشارت شد و بشارت رسيد كه « 2 » : اى فقيه ايوب ! به دستور اولياء سابق ترا به طواف مكهء معظمه بايد رفت . چون اين مژده رسيد ، خواجه عزم « 3 » طواف مكه كرد « 4 » و مىرفت ، تا به شهر حجاز رسيد . اتفاقا در آن شهر به شيخ حجازى ملاقات كرد . و صحبت اين دو عزيز با همديگر در گرفت و عهد اخوت در ميان آمد . بعد ازين عهد خواجه گفت : اى برادر دينى ! توقع من از تو همين است كه در خاتمت من حاضر آيى كه مرا در ولايت خود چندين « 5 » نقود است كه در خزينه كردهام و نه لنگر نذر دارم كه درين نذر خود جز به يكى توفيق نيافتم ، و اين نقود را در آنها صرف نتوانستم كردن « 6 » . و اين مقدار هم مىدانم كه توفيق نخواهم « 7 » يافت حواله به تو كردم ، عنايت كرده و كرم فرموده اين نذر مرا ادا كنى و از گردن من ساقط سازى . چون عهد اخوت در ميان است حق برادرى به جاى خواهى آورد و عند الله مأجور خواهى شد ، كه برادر مسلمان « 8 » خود را از عهده بيرون آرى . حضرت شيخ اين وصيت خواجه را قبول كرد ، و اين خدمت را در عهدهء خود گرفت و گفت : اى خواجه ! اگر خداى تعالى توفيق دهد ! آنگاه خواجه به تسكين دل و جمعيت خاطر به حج رفت و حج گذارد ، نه ماه در مكه بود و بازگشت و به ولايت خود آمد . يك سال و پنج ماه در حيات بود . روزى نشسته بود كه مژدهء خاتمت در رسيد . بر بالاى لنگر شد و به آواز بلند فرياد كرد كه : اى شيخ ! وفت سفر است ، سفر بايد كرد . بعد از آن مريض شد . هفت روز در فراش افتاد و ياران خواجه جمع آمدند « 9 » و گفتند كه « 10 » : اى بزرگوار « 11 » ! حضرت تو پنداريم كه از عالم رخت مىبردارد . بعد از آنكه شاهباز « 12 » قدسى از قفص تن پرواز نمايد و تن خاكى به خاك رود و قرار گيرد مصلحت درويشان را به كه خواهى حواله كرد « 13 » ، و در عهدهء كدام خواهى گذاشت ؟ خواجه گفت : اى درويشان ! غم مخوريد كه مصلحت درويشان را در عهدهء كسى كردهام « 14 » كه روز چهلم من خواهد پيدا شد به اين صورت و علامت « 15 » ،
--> ( 1 ) - الف : - را ( 2 ) - ب : - كه ( 3 ) - ب : + سفر ( 4 ) - ب : + برآمد ( 5 ) - الف ، ت : چنين ( 6 ) - ب : نتوانستم كرد ( 7 ) - ت : بخواهم ( 8 ) - ب : - مسلمان ( 9 ) - ب : فراش افتاده بود خواجه و ياران جمع شدند ( 10 ) - ب ، ت : - كه ( 11 ) - ب : + از ( 12 ) - ب : شهباز ( 13 ) - ب : حواله خواهى كرد ( 14 ) - ب : درويشان را حواله به كسى كردهام و در عهده وى ساختهام كه روز ( 15 ) - ب : + كه